
من آفتاب درخشان و ماه تابان را
بهين طراوت سرسبزي بهاران را
زلال زمزمه روشنان باران را
- درود خواهم گفت
صفاي باغ و چمن
دشت و كوهساران را،
و من
- چو ساقه نورسته
باز خواهم ُرست
و در تمامي اشياء پاك تجريدي
وجود گمشده اي را دوباره خواهم جست
لحظه ای لبخند مادر را به صد گلشن نخواهم داد
لحظه ای دامان مهرش را به کس٬ هرگز نخواهم داد
یا که عطر گل یاسش را به هنگام نماز
لحظه ای بر روی گل٬ بهر عطش٬ هرگز نخواهم داد
مادرم! ای نازتر از یاسمین!
ای که غبطه می خورد بر حال تو ماه زمین!
ای که از وصف تو من عاجز و مقصورم و بس!
من چه گویم که بهشت است نهان٬ در زیر پایت٬ نازنین!
آنگه که ستاره ی زمین تابان شد
با دیدن روی ماه مادر به خدا شادان شد
آنقدر بیفشاند نور از سر و رویش
کاو همچو ستاره در زمین رخشان شد

راز شقایق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلی بودم به صحرايی نه با اين رنگ و زيبايی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايی
يکی از روزهايی که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکيده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد يکی خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
می گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمی دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بيابان را
بسی صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آسانی مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين می سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام می سوخت
به لب هايی که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبی نيست
به جانم هيچ تابی نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايی نيست
واز اين گل که جايی نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهميد حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتی آب، نسيمی در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد
زمين و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من می داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستی
دواي دلبرم هستی
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايی
و با اين رنگ و زيبايی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
پوپکم
پوپک شیرین سخنم
این چنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر!
این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو!
غافل از دام هوس
در بر هر کس و ناکس منشین!
پوپکم
پوپک شیرین سخنم
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید
من از آن دارم بیم
کاین لجنزار٬ تو را پوپکم٬ آلوده کند
اندرین دشت مخوف
که تو آزادیش٬ ای پوپک من٬
می خوانی
زیر هر بوته گل
لب هر جویه آب
پشت هر کهنه فسونگر دیوار
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن
پوپکم٬ دامی هست
گرگ خونخواره بدنامی هست
سالها پیش
دل من
که به عشق دل تو ایمان داشت
اندرین مزرع آفت زده شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم به راه تو بودم
که تو کی می آیی
بر سر شاخه سر سبز امید دل من
که تو کی می خوانی

پوپکم
یادت هست؟
در دل آن شب افسانه ای مهتابی
که بر آن شاخه پریدی
لحظه ای چند نشستی
نغمه ای چند سرودی
گفتم این دشت سیه
خوابگه غولان است
همه رنگ است و ریا
همه فسون و فریب
صید همچون تویی
ای پوپک خوش پروازم
مرغ خوش الحان خوش آوازم
به خدا آسان است
این همه برق کهروشنگر این صحرا است٬
پرتو مهری نیست
نور امیدی نیست
آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی ست
همه گرگ و همه دیو
در کمین تو٬ زیبایی تو
پاکی و سادگی و رعنایی تو
مرو ای مرغک زیبا
که به هر رهگذری
همه دیوند کمین کرده٬ نبینند تو را
دور از دست وفا
پنهان از دیده عشق٬ نفریبند تو را
" دکتر علی شریعتی"

شب خیال من در این کرانه های بی کران
به نور دیده ی سحر
ز دشت بی ریای صبح
به ارمغان آورد
سپیده ی ظهور را!

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت!
"حميد مصدق"
این عکسو امروز پیدا گردم. به نظرم خیلی با معنا و البته زیباست... این طور نیست؟ نظر شما چیه؟!قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردندكه ناگهان دوتا از آنها داخل گودال عميقي افتادند. بقيهي قورباغهها كنار گودال عميقي جمع شدند. و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است، به دو قورباغهي ديگر گفتند كه ديگر چارهاي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغههاي ديگر، مدام ميگفتند كه دست از تلاش بردارند،چون نميتوانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفتههاي ديگر قورباغهها شد و دست از تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغهي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش ميكرد. هر چه بقيهي قورباغهها فرياد ميزدند كه تلاشِ بيشتر فايدهاي ندارد، او مصممتر ميشد؛ تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي بيرون آمد، بقيهي قورباغهها از او پرسيدند: «مگر تو حرفهاي ما را نميشنيدي؟»
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر ميكرده كه ديگران او را تشويق ميكنند!
نگاه كن

سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشك
سالِ شك
سالِ روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدايي كرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشك پوري
سالِ خون مرتضا
سالِ كبيسه...
زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا كه يارانِ گم شده آزادند
آزاد و پاك...
من عشقم را در سالِ بد يافتم
كه مي گويد « مأيوس نباش »
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گُر گرفتم.
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم ،
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم ،
چرا كه زندگي ، سياهي نيست
چرا كه خاك ، خوب است.
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
دنيا مرا نفرين كرد
و سالِ بد در رسيد:
سالِ اشك پوري ، سال خونِ مرتضا
سالِ تاريكي.
و من ستاره ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شكوفه كردم.
تو خوبي
و اين همه ي اعتراف هاست ،
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشكِ من نخستين لبخندم بود.
تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و حرف هايم همه شعر شد
عقده هايم شعر شد سنگيني ها همه شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم :«گنجشكِ كوچكِ من باش
تا در بهارِ تو من درختي پر شكوفه شوم » ،
و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه كردم
چرا كه تو خوبي و اين همه ي اقرارهاست ، بزرگترينِ اقرارهاست.
من به اقرارهايم نگاه كردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم.
دلم ميخواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم
نگاه كن:
با من بمان!
احمدشاملو
![]()
![]()


